|
به زودی این وبلاک حذف میشه .این آخرین مطلبی هست که مینویسم در واقع یه جور خداحافظی با شما دوستهای مهربان و گلم هست برای یکی یکی شما عزیزان ارزوی شادی و سلامتی دارم .
در این روزهای تنهایی و سخت ایمان به خداست که این چنین استوار مانده ام و تلخی دوری وقلب سردوخالی از عشقم را میپریرم. ابری سیاه و دردناک قلبم را پوشانده اشگ از چشمانم سرازیرند همچون باران وداستان غم و افسردگی مرا میگویند داستان پنهانی قلب غمگینم را و عشق را از میان واژه ها به تصویر میکشاند باران بهار 18/10/2008 + نوشته شده در Sat 18 Oct 2008 1:47 PM توسط باران بهار |
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق واقعی هیچوقت نمی میره حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه" + نوشته شده در Sat 6 Sep 2008 1:36 PM توسط باران بهار |
زندگی همچو چیزی جدا از مرگ..........گم شد در آفتاب و نیامد خبر
دوباره تاریک شد و ستاره ها شروع کردن به چشمگ زدن و حسرت همیشگی منو بیدار کردند دوباره همون تنهایی همیشگی امد و جلوی چشم های من شروع به رژه رفتن کرد. باز تو تاریکی شب زل زدم به پنجره نیمه باز اطاق و شاهد طنازی گل شب بو شدم.چه سخت و طاقت فرساست بازم تیک تیک ساعت دیواری خبر از روشن شدن هوا میده و میکه که شبی دیگر گذشت بدون اینکه حنی زره ای از ارزو هام رو لمس کرده باشم.ماه زیبا داره یواش یواش خودش رو به معشوق می رسونه و در تنهایی دو نفرشون راز و نیاز میکنند.باز آفتاب دار در میاد و گرمی وشور عشق رو با دلبرانش تقسیم میکنه گل نرگس و شقایق چه دلبرانه به روی آفتاب لبخند می زنندحتی ماهی سرخ کوچولو داره با ناز میرقصه آه ه ه ه بازم من موندم و تنهایی دور از همه شادی ها با دلی تنهای تنها ............. + نوشته شده در Mon 18 Aug 2008 8:48 PM توسط باران بهار |
هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا كه تو را دوست دارم ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم نه تو از عشق من دست ميكشي و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو مي سوزد آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي خورشيد وجودت پنهان مي گردد و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند و به دنياي غريبي مي برند هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند + نوشته شده در Tue 29 Jul 2008 6:7 PM توسط باران بهار |
به دیدارت می آیم ای ماه من تا در کنار چهره زیبای تو از تب سوزان وجودم بگاهم به دیدار تو که عطر جان بخش شادمانیهاست چشمم را می بندم و به رویایت قدم می گذارم آغوشت را به انتظارم گرم نگاه دار و دستانت را تا به انتهای مهرت باز که تاصبح وصل پلک نمیگشایم + نوشته شده در Tue 15 Jul 2008 4:28 PM توسط باران بهار |
|